مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
119
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آنگاه حسن بدر خانهء خويشتن آمده ، در بكوفت . و مادر حسن بسبب جدائى پسر ، از خواب و خور بازمانده ، كارش همه اندوه و گريه بود و شبانهروز ميگريست و هرگز پسر فراموش نميكرد و از بازگشتن او نوميد گشته بود . چون حسن پشت در بايستاد ، شنيد كه مادر او همىگريد و اين دو بيت همىخواند : شب از خيالت در فغان روز از غمت در زاريم * دارم عجب روز و شبى اين خواب و اين بيداريم گفتى كه آخر ميكنم روزى علاج درد تو * مشكل برم روزى بسر گر اينچنين بگذاريم چون مادر حسن ابيات بانجام رسانيد ، آواز حسن بشنيد . در حال ، برخاسته ، بنزد در آمد . چون در بگشود ، پسر خود را با زن و فرزندان او ايستاده ديد و از غايت فرح ، فرياد بركشيده ، بى خود افتاد . و حسن ملاطفت همىكرد تا او را به خود آورد . پس از آن ، غلامان را ندا در دادند كه آنچه حسن با خود آورده بود ، به خانه برند . پس از آن مادر حسن ، زن او را در آغوش گرفته ، سر و پاى او را ببوسيد و به او گفت : اى دختر ملك اكبر ، اگر من در حق تو خطا كردم ، اكنون استغفار ميكنم . تو بر من مگير . و روى بپسر خود كرده ، گفت : اى فرزند ، سبب اين غيبت چه بود ؟ حسن ، ماجراى خود را از آغاز تا انجام بر وى بازگفت . مادر حسن چون ماجرى بشنيد ، فريادى كشيده ، بى خود افتاد . و پيوسته حسن ملاطفت ميكرد تا به خود آمد و گفت : اى فرزند ، به خدا سوگند كه عصا و تاج را بيهده تلف كردهء . اگر تو آنها را نگاه مىداشتى ، بهمهء روى زمين مالك مىشدى . و لكن الحمد للّه كه خود با زن بسلامت بازآمديد . پس چون بامداد شد ، حسن جامهء فاخر پوشيده ، ببازار رفت و بندگان و كنيزكان و عقار و ضياع و بساتين شرى كرد و با زن و فرزندان و مادر خويش برفاهيت و شادى همىزيستند تا مرگ بر ايشان بيامد . فسبحان اللّه لا يموت .